تبليغاتX
صهبا

شمیم جان فزای کوی بابم
مرا اندر مشام جان برآید
گمانم کربلا شد عمه نزدیک
که بوی مشک و ناب و عنبر آید
بگوشم عمه از گهواره گور
در این صحرا صدای اصغر آید
مهار ناقه را یکدم نگهدار
که استقبال لیلا، اکبر آید
مران ای ساربان یکدم که داماد
سر راه عروس مضطر آید
حسین را ای صبا برگو که از شام
بکویت زینب غم پرور آید
ولی ای عمه دارم التماسی
قبول خاطر زارت گر آید
که چون اندر سر قبر شهیدان
تو را از گریه کام دل برآید
در این صحرا مکن منزل که ترسم
دوباره شمر دون با خنجر آید

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:32 | لینک  | 

اى خفته در میانه صحرا، بلند شو!
مردند ماهیان لب دریا، بلند شو!
سر روى نیزه رفته جلوتر تو هم بیا
یا یار نیمه راه نشو، یا بلند شو
طوفان اگرچه خیمه زد و کشتى ات شکست
اى پهلوى شکسته زهرا، بلند شو!
در خیمه هاى سوخته دشت بى پناه شبْ
گوشواره مى کَنَد از جا، بلند شو!
نگذار پاى خسته به آن کوچه ها رسد
سنگ جفا خورد به سر و پا، بلند شو!
مسلم، حبیب، اصغر و عباس، رفته اند
چیزى نمانده از سفر ما، بلند شو!
زینب! دوباره خطبه بخوان، اربعین رسید
موجى بزن به پهنه دریا، بلند شو!

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:30 | لینک  | 

سمن بويان غبار غم چو بنشينند بنشانند

پری رويان قرار از دل چو بستيزند بستانند

 

به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند

ز زلف عنبرين جان‌ها چو بگشايند بفشانند

 

به عمری يک نفس با ما چو بنشينند برخيزند

نهال شوق در خاطر چو برخيزند بنشانند

 

سرشک گوشه گيران را چو دريابند در يابند

رخ مهر از سحرخيزان نگردانند اگر دانند

 

ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند

ز رويم راز پنهانی چو می‌بينند می‌خوانند

 

دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد

ز فکر آنان که در تدبير درمانند در مانند

 

چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند

بدين درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند

 

در اين حضرت چو مشتاقان نياز آرند ناز آرند

که با اين درد اگر دربند درمانند درمانند

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 13:40 | لینک  | 

یا اهل یثـرب لا مـقـام لکم بها

قتل الحسین فادمعى مدرارا

الجسم منه بکر بلا مضّرج

و الرّاءس منه على القّناه یدار

****

یثـربیان رخـت زین دیار ببندید

زانکه حسین کشته گشت و گریه کنم زار

پـیکر پاکش به کربلا شده در خون

بر سر نى شد سرش بکوچه و بازار

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:57 | لینک  | 

دریای چشم زائر تو به ز زمزم است

گویم كه هر چه گریه برایت كنم  است

 

آن دل كه معتكف به سر كوی تو شده

بی شك شفاعتش بر زهرا فراهم است

 

گویند عالمی كه محرم عزای توست

نوكر به كل عمر به تنش رخت ماتم است

 

بر منبر بهشت و بخواند خوده خدا

باز این چه شورش است كه در خلق عالم است 

 

هر جا كه میروم ز غمت دیده پر نم است

هر ماه من ز داغ تو ماه محرم

 

یك لحظه بی محبت تو كی كشم نفس

دنیای بی حسین برایم جهنم است

 

در مكتب تو بحث سیاه و سفید نیست

نام تو افتخار خداوند عالم است

 

شرح غلام ترك تو مدح كتابهاست

یك موی او به قیمت صد جام و صد جم است

 

مریم كه در كتاب خدا ذكر نام اوست

یك زینب تو اسوه و استاد مریم است .

 

انگشتری كه هست در انگشت مصطفی

بی شبه نام نامیه تو نقش خاتم است

 

گفتم به دل كه این همه دل واپسی چرا ؟

عشق حسین برای شفاعت فراهم است

 

اشكی كه در عزای تو جاری شود ز چشم

سوگند میخورم كه ز مجرای زمزم است

 

یك یا حسین گفت من رمز آبروست

نام حسین ترجمه اسم اعظم است

 

جانم فدای محتشم و خانواده اش

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است ...

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 16:34 | لینک  | 

عرش می لرزید وقتی خاک می شد بسترت
آسمان واکرد چتری از محبت بر سرت

حنجر جبریل هم با نام تو تطهیر شد
تا رسید آن تیغ بی شرم و حیا بر حنجرت

نخلهای تشنه از تنهایی ات خم می شدند
تا شنیدند از لبانت ربنای آخرت

ای همه مظلومیت ، سیمرغ قاف عاشقی!
رنگ غربت داشت از روز ازل بال و پرت

در دل رود فرات از ماهیان باید شنید
مرثیه بر آن گلوی تشنه ی از خون ترت

ای خدای زخمهای آشنا و ناگزیر
وحی تو شد "هل من ..." و یک قافله پیغمبرت

کوفه کوفه شرمساری مانده در تاریخ و باز
کربلا در کربلا ماییم و زخم پیکرت!

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:13 | لینک  | 

باز باران با ترانه
میخورد بر بام خانه
یادم امد کربلا را
دشت پرشور و بلا را
گردش یک ظهر غمگین
گرم و خونین
لرزش طفلان نالان
زیر تیغ و نیزه ها را
با صدای گریه های کودکانه وندرین صحرای سوزان
میدود طفلی سه ساله
پر ز ناله
پای خسته
دل شکسته
باز باران
قطره قطره
میچکد از چوب محمل
وای باران ...وای باران...

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:14 | لینک  | 

مجنون شبیه طفل تو شیدا نمی شود

زین پس کسی بقدر تو لیلا نمی شود

درد رقیه تو پدر جان یتیمی است

درد سه ساله تو مداوا نمی شود

شأن نزول رأس تو ویرانه من است

دیگر مگرد شأن تو پیدا نمی شود

بی شانه نیز می شود امروز سر کنم

زلفی که سوخته گره اش وانمی شود

بیهوده زیر منت مرحم نمی روم

این پا برای دختر تو پا نمی شود

صد زخم بر رخ تو دهان باز کره اند

خواهم ببوسم از لبت اما نمی شود

چوب از یزید خورده ای و قهر با منی

از چه لبت به صحبت من وا نمی شود

کوشش مکن که زنده نگهداری ام پدر

این حرف ها به طفل تو بابا نمی شود

***

پلکی مزن که چشم ترت درد میکند
پر وا مکن که بال و پرت درد میکند
میدانم اینکه بعد تماشای اکبرت
زخمی که بود بر جگرت درد می کند
با من بگو که داغ برادر چه کار کرد
آیا هنوز هم کمرت درد میکند
مانند چوب خواهش بوسه نمیکنم
آخر لبان خشک و ترت درد میکند
 لبهای تو کبود تر از روی مادراست
یعنی که سینه پدرت درد میکند
می خواستم که تنگ در آغوش گیرمت
یادم نبود زخم سرت درد میکند
کمتر به اسب نیزه سوار و پیاده شو از 
 این حجمه های سنگ سرت درد میکند

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 10:0 | لینک  | 

به نال ای دل که دیگر ماتم آمد

بگری ای دیده ایام غم آمد

گل غم سرزد از باغ مصیبت

جهان را تازه شد داغ مصیبت

جهان گردید از ماتم دگرگون

لباس تعزیت پوشیده گردون

ز باغ غصه کوه از پا فتاده

زمین را لرزه بر اعضا فتاده

فلک تیغ ملامت بر کشیده

ز ماه نو الف بر سر شیده

ازین غم آفتاب از قصر افلاک

فکنده خویش را چون سایه بر خاک

عروس مه گسسته موی خود را

خراشیده به ناخن روی خود را

خروش بحر از گردون گذشته

سرشک ابر از جیحون گذشته

تو نیز ای دل چو ابر نوبهاری

به بار از دیده هر اشگی که داری

که روز ماتم آل رسول است

عزای گلبن باغ بتول است

عزای سید دنیا و دین است

عزای سبط خیرالمرسلین است

عزای شاه مظلومان حسین است

که ذاتش عین نور و نور عین است

دمی کز دست چرخ فتنه پرداز

ز پا افتاد آن سرو سرافراز

غبار از عرصهٔ غبرا برآمد

غریو از گنبد خضرا برآمد

ملایک بی‌خود از گردون فتادند

میان کشتگان در خون فتادند

مسلمانان خروش از جان برآرید

محبان از جگر افغان برآرید

درین ماتم بسوز و درد باشید

به اشگ سرخ و رنگ زرد باشید

بسان غنچه دلها چاک سازید

چو نرگس دیده‌ها نمناک سازید

ز خون دیده در جیحون نشینید

چو شاخ ارغوان در خون نشینید

به ماتم بیخ عیش از جان برآرید

به زاری تخم غم در دل بکارید

که در دل این زمان تخم ملامت

برشادی دهد روز قیامت

خداوندا به حق آل حیدر

به حق عترت پاک پیامبر

که سوی محتشم چشم عطا کن

شفیعش را شهید کربلا کن

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:51 | لینک  | 

من حسينم که جهان واله و حيران من است

ابر و باد و مه و خورشيد به فرمان من است

 

لحظه اي را که دمد صور علم دست من است

دادگاهي که به پا هست قلم دست من است

 

حکم آزادي و تبعيد امم دست من است

هر که شد اهل تولا به علي مي بخشم

 

هر که بگريست به زهرا به علي مي بخشم

جد من احمد مختار قريشي نسب است

 

پدرم حيدر کرار امير عرب ااست

مادرم فاطمه خود خلقتتان را سبب است

 

از ازل عشق خدا در رگ و در خون است

آدم از حضرت آدم شده مديون من است

 

واويلا آه و واويلا زمين کربلا

هر که بگرفته جنون در اثر عشق من است

 

يوسف انگشت به لب در گذر عشق من است

قلب من مرکز پاکيزه ترين احساس است

 

چه غم از حادثه چون همسفرم عباس است

واويلا آه و واويلا زمين کربلا

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:17 | لینک  | 

در پیش ماه بس که زلال و منوری

شایسته تر به گفتن الله اکبری 

هر چند این قبیله همه نور واحدند

اما حسین فاطمه ... تو چیز دیگری

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:8 | لینک  | 

نه تو می مانی و نه اندوه

و نه هیچیک از مردم این آبادی...

به حباب نگران لب یک رود قسم،

و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت،

غصه هم می گذرد،

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند...

لحظه ها عریانند.

به تن لحظه خود، جامه اندوه مپوشان هرگز

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 10:25 | لینک  | 

علی در عرش بالا بی نظیر است

علی بر عالم و آدم امیر است

به عشق نام مولایم نوشتم

چه عیدی بهتر از عید غدیر است؟

***

قرآن به جز از وصف علی آیه ندارد

ایمان به جز از حب علی پایه ندارد

گفتم بروم سایه لطفش بنشینم

گفتا که علی نور بود سایه ندارد

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:39 | لینک  | 

بر فرش قرمز نهادي پا را به كاشانه دل
آرام و چابك نشستي كنج نهانخانه دل

با دست خود جام صهبا كردي عطا بر رفيقان
وانگه بر امد به بستان آواز مستانه دل

بر چهره گل نشاندي شبنم به صبح دعايت
از خنده ات شكرستان شد كنج غمخانه دل

در بسترت ياس و نرگس در هم تنيده به هر سو
شرمنده گرديده بلبل در صحن گلخانه دل

تير دعايت رسيده تا اوج آن بي نهايت
انگشت حيرت گزيده اين پير فرزانه دل

چون نور شمع وجودت ساطع سوي كهكشان شد
از غصه گرديده پرپر پرهاي پروانه دل

بر روي بال فرشته كردي سفر سوي دلدار
شد جاي خالي مهرت در صدر ميخانه دل

چون پير ميخانه آگه از هجرت قاصدك شد
بر سينه ميگساران زد نقش پيمانه دل

"رندانه آخر ربودي جامي ز خمخانه دل
خونين چو برگ شقايق رنگين چو افسانه دل "

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 11:8 | لینک  | 

علي كه بود؟ مهين شاهباز اوج كمال
علي كه خواند رسول خداش خير بشر

حديث منزلت و لافتي و خندق و طير
به شأن كيست، بجز شأن حيدر صفدر؟

بجز علي به جهان كيست جامع الاضداد؟
بجز علي به جهان كيست سيد و سرور؟

مگر خبر نه اي از ليله المبيت، كه چون
به سوي غار بشد رهسپار پيغمبر

علي به بستر او خفت و از سر اخلاص
به پيش تير بلا، سينه را نمود سپر

چه كس به معركه كرار غير فرار است؟
كه در ركوع به سائل بداد انگشتر؟

چه كس به خاك درافكند فارس يليل؟
كه كند آن در سنگين ز قلعه ي خيبر؟

نواي لو كشف از كس، بجز علي، كه شنيد؟
بجز علي كه سلوني سرود بر منبر؟

به شام تيره ز خوف خدا هو البكاء
به روز رزم به جنگ عدو هو القسور

برو حديده محمات را بخوان و ببين
چسان ز عدل نهاد او به فرق خود افسر؟

پي جهاد چو بگرفت ذوالفقار به كف
فتاد از كف بهرام آسمان خنجر!...

گرفته اوج چنان ناز طبع «مسعودي»
كه آسمان بودش زير سايه ي شهپر!

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 15:52 | لینک  | 

ای پادشه خوبان داد از غم تنهايی

دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآيی

 

دايم گل اين بستان شاداب نمی‌ماند

درياب ضعيفان را در وقت توانايی

 

ديشب گله زلفش با باد همی‌کردم

گفتا غلطی بگذر زين فکرت سودايی

 

صد باد صبا اين جا با سلسله می‌رقصند

اين است حريف ای دل تا باد نپيمايی

 

مشتاقی و مهجوری دور از تو چنانم کرد

کز دست بخواهد شد پاياب شکيبايی

 

يا رب به که شايد گفت اين نکته که در عالم

رخساره به کس ننمود آن شاهد هرجايی

 

ساقی چمن گل را بی روی تو رنگی نيست

شمشاد خرامان کن تا باغ بيارايی

 

ای درد توام درمان در بستر ناکامی

و ای ياد توام مونس در گوشه تنهايی

 

در دايره قسمت ما نقطه تسليميم

لطف آن چه تو انديشی حکم آن چه تو فرمايی

 

فکر خود و رای خود در عالم رندی نيست

کفر است در اين مذهب خودبينی و خودرايی

 

زين دايره مينا خونين جگرم می ده

تا حل کنم اين مشکل در ساغر مينايی

 

حافظ شب هجران شد بوی خوش وصل آمد

شاديت مبارک باد ای عاشق شيدايی

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 14:55 | لینک  | 

مرا پیر طریقت جز علی نیست

که هستی را حقیقت جز علی نیست

مبین غیر از علی پیدا و پنهان

که در غیب و شهادت جز علی نیست

مجو غیر از علی در کعبه و دیر

که هفتاد و دو ملت جز علی نیست

چه باک از آتش دوزخ که در حشر

قسیم نار و جنت جز علی نیست

اگر کفر است اگر ایمان بگو فاش

که در روز قیامت جز علی نیست

اساس هر دو عالم بر محبت

بود قائم محبت جز علی نیست

در آن حضرت که دم از «لی مع الله »

زند أحمد معیت جز علی نیست ::

شنیدم عاشقی مستانه میگفت

خدا را حول و قوت جز علی نیست
وجود جمله أشیاء از مشیت

پدید آمد مشیت جز علی نیست

شهنشاهی که بر درگه ملائک

زنندش پنج نوبت جز علی نیست

علی آدم علی شیث و علی نوح

که در دور نبوت جز علی نیست

علی أحمد علی موسی و عیسی

که در اطوار خلقت جز علی نیست

ترا پیر طریقت گو عمر باش

مرا پیر طریقت جز علی نیست

اگر گوئی علی عین خدا نیست

بگو نیز از خدا هرگز جدا نیست

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 11:28 | لینک  | 

امشب خدا لطف نهان خود هویدا میکند

امشب تفاخر فرش بس بر عرش أعلا میکند

امشب دو تا را جفت هم ، از صنع یکتا میکند

یعنی علی ماهِ رخ زهرا تماشا میکند  

با چشم دل در صورت او سیر معنا میکند

امشب حسد بر خاکیان ، بی حد برند افلاکیان
 خندان چمن ؛ رقصان دمن ؛ خوشدل زمین ؛ خرم زمان

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:14 | لینک  | 

من این دنیای فانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

من این لّذات آنی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

به جز محبوب یکتایم نمی‏دانم نمی‏دانم

به جز آن یار جانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

به جز راه وصالش را نمی‏پویم نمی‏پویم 

جز این ره کامرانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

به فطرت عشق پاکش را به دل دارم به دل دارم      

دگر معشوق ثانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

دلم از وی نشانی را به من داده به من داده     

ز دیگر کس نشانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

به جز بار حضوری را نمی‏یارم نمی‏یارم         

سبکبارم، گرانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

به جان درد و غم او را خریدارم خریدارم  

ز غیرش مهربانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

دل بشکسته می‏خواهم ندانستم ندانستم

دگر من شادمانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

به جز قرآن کتابی را نمی‏خوانم نمی‏خوانم          

به جز سبع المثانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

علی و آل پاکش را پذیرفتم پذیرفتم           

فلانی و فلانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

حسن را در لقای خود نگهدارش نگهدارش      

که بی تو زندگانی را نمی‏خواهم نمی‏خواهم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 13:37 | لینک  | 

چو برشکست صبا زلف عنبرافشانش

به هر شکسته که پيوست تازه شد جانش

 

کجاست همنفسی تا به شرح عرضه دهم

که دل چه می‌کشد از روزگار هجرانش

 

زمانه از ورق گل مثال روی تو بست

ولی ز شرم تو در غنچه کرد پنهانش

 

تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پديد

تبارک الله از اين ره که نيست پايانش

 

جمال کعبه مگر عذر ره روان خواهد

که جان زنده دلان سوخت در بيابانش

 

بدين شکسته بيت الحزن که می‌آرد

نشان يوسف دل از چه زنخدانش

 

بگيرم آن سر زلف و به دست خواجه دهم

که سوخت حافظ بی‌دل ز مکر و دستانش

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 14:20 | لینک  | 

ای ساربان آهسته ران، کارام جانم می رود
وان دل که با خود داشتم، با دلستانم می رود

من مانده ام مهجور از او، بیچاره و رنجور ازو
گویی که نیشی دور ازو، در استخوانم میرود

گفتم به نیرنگ و فسون، پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی ماند که خون، بر آستانم می رود

محمل بدار ای ساروان، تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان، گویی روانم می رود

او می رود دامن کشان، من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان، کز دل نشانم می رود

برگشت یار سرکشم، بگذشت عیش ناخوشم
چون مجمری پر آتشم، کز سر دخانم می رود

با آنهمه بیداد او، وین عهد بی بنیاد او
در سینه دارم یاد او، یا بر زبانم می رود

باز آی و بر چشم نشین، ای دلستان نازنین
کاشوب و فریاد از زمین، بر آسمانم می رود

شب تا سحر می نغنوم، واندرز کس می نشنوم
وین ره نه قاصد می روم، کز کف عنانم می رود

گفتم بگریم تا ابل، چون خر فرماند در گل
وین نیز نتوانم که دل، با کاروانم می رود

صبر از وصال یار من، برگشتن از دلدار من
گرچه نباشد کار کم، هر کار از آنم می رود

در رفتن جان از بدن، گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم می رود

سعدی فغان از دست ما، لایق نبودی ای بی وفا
طاقت نمی آرم جفا، کار از فغانم می رود

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:38 | لینک  | 

نوايي نوايي نوايي نوايي

همه باوفايند تو گل بي وفايي

غمت در نهانخانه دل نشيند

بنازي که ليلي به محمل نشين

به دنبال محمل سبکتر قدم زن

مبادا غباري به محمل نشيند

مرنجان دلم را که اين مرغ وحشي

زبامي که برخاست مشکل نشيند

بنازم به بزم محبت که آنجا

گدايي به شاهي مقابل نشيند

به پايت خلد خار آسان بر آرم

چه سازم بخواني که بر دل نشيند

به دنبال محمل چنان زار گريم

که از گريه ام ناقه در گل نشيند

خوشا کارواني که شب را طي کرد

دم صبح اول به منزل نشيند

نوايي نوايي نوايي نوايي آي نوايي نوايي

همه باوفايند تو گل بي وفايي

الهي برافتد نشان جدايي

جواني بگذرد تو قدرش نداني

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:36 | لینک  | 

جانانی و جان بر تو سپردیم و نمردیم
در هُرم نگاه تو فسردیم و نمردیم

نقش است به پیشانی چین‌خورده ز غیرت
ما جان به در از داغ تو بردیم و نمردیم

ابرو گره در هم زده چشمان شفق‌رنگ
دندان به لب خویش فشردیم و نمردیم

اقبال نگون‌بخت نگر كاین همه سر را
تا مرز قدم‌های تو بردیم و نمردیم

ظرف دل بی‌حوصله جوش آمد و سر رفت
خون دل جاری‌شده خوردیم و نمردیم

یك عمر نفس آمد و برگشت و به تسبیح
سنّ دل بی‌عار شمردیم و نمردیم

ما زنده به عشقیم كه با عشق بمیریم
صد مرتبه از داغ تو مردیم و نمردیم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:59 | لینک  | 

امشب لبالب می شود دخل همه خمارها
وا می شود با جام می از تشنگان افطارها
گویند کافر می شوم مست و قلندر می شوم
بی پا و بی سر می شوم سر دسته عیارها
از شوق دست افشانم و شعر جنون می خوانم و
در پای دار عشق چون حلاج ها تمارها
تسبیح و جام و مهر و می تکلیف عقل و عشق کی ؟
من خسته ام از این همه تکرار استغفارها
از قلب قرآن و زبور انجیل و تورات و صحف
موعود می آید برون از کل استفسارها
از پرده گر آید برون توحید می گردد فزون
بت می تراشند از قد رعنای او حجارها
جای تمام فرش ها پیش قدوم یار ما
می گسترانند انبیا عمامه ها دستارها
آیینه ی حق منجلی در آینه روی علی
تکثیر شد در آینه تا آسمان کرارها

امشب که عطرآگین فضا از بوی نرگس می شود
پای و سر و دست و دلم از شوق بی حس می شود

از آب زمزم قطره ای بر رخ بزن بیدار شو
از جام کوثر قطره ای بر رخ بزن هشیار شو
بر لوح تقدیر دلت از عرش می آید قلم
بر بندگی اصرار کن گنجینه اسرار شو
از قیدها آزاد شو از اهل عشق آباد شو
مستشهد بین یدیه حضرت دلدار شو
هستی همه از هست او دل را بده بر دست او
بردار خود را از میان بردار شو سردار شو
دنیاست مملو از فتن روح بصیرت بی بدن
این جسم ناسوتی بنه لاهوت را طیار شو
نفس و نفس خیرات کن حب علی اثبات کن
پای رکاب نائبش مقداد شو عمار شو
نور اباصالح ببین می تابد امشب بر زمین
با حضرت روح الامین در سامره احضار شو
چون یوسف کنعان بیا در ازدحام انبیا
با رشته ی جان خودت راهی این بازار شو
بر دامن مادر گلی خوابیده از نسل علی
لالایی مادر ببین مادر منم بیدار شو

در آسمان عصمت چشم خدای دلبری
پیداست مهر مادر و برق نگاه حیدری

بیت کرم بیت خدا بیت امام عسگری
دست پر از خالی من محتاج لطف داوری
گوید فرشته زیر لب با خویشتن یاللعجب
بعد از محمد آمده بار دگر پیغمبری
از هوش رفته یاسمن بر روی دامان چمن
افتاده یاس و نسترن بر شانه ی نیلوفری
جمع کمال انبیا جمع جمال اولیا
رخسار ختم الاوصیا در قاب دست عسگری
عالم دم از او می زند فریاد یا هو می زند
خورشید سوسو می زند در پیش ماه دلبری
در قاب قوسینش ببین محراب جبریل امین
قد قامت ای اهل زمین سرو بلند حیدری
تا من گدای او شدم حاتم گدای من شده
دیوانه ام گر رو کنم بر استان دیگری
امشب به پای مهد تو نور دعای عهد تو
آماده کردم سینه را تا انتقام مادری
پای رکاب حضرتت وقت ظهور قدرتت
جبریل می آرد برای رو خودت شهپری

وقت قیامت ای بنازم صور اسرفیل را
خصم علی می بیند ان دم کار عزرائیل را

ای در جهان یکتا تو و تنها تو و مظلوم تو
مانند مولا برتر و مولا و تو مظلوم تو
ای مالک ملک و ملک فرمانروای نه فلک
حاکم به کل مردم دنیا تو و مظلوم تو
من از طفیل روی تو گشتم فضیل کوی تو
صحرای خشک و تشنه من دریا تو و مظلوم تو
ای فاصل من تا خدا ای واصل ارض و سماء
دائم تو و قائم تو و والا تو و مظلوم تو
شیرین تو و فرهاد من مستی تو و فریاد من
مجنون تو یک عالم و لیلا تو و مطلوم تو
در راه تو خار و خسم من بی کس بن بی کسم
زهرا تو و حیدر تو و طه تو و مظلوم تو
ای وارث خون خدا ای زائر کرببلا
خون خواه مظلومیت زهرا تو و مظلوم تو
شبنم بروی یاس تو زینب تو و عباس تو
مهتاب تو ارباب تو سقا تو و مطلوم تو

شکر خدا بر سفره مولا گدا تکریم شد
روزی ما از خرده های نان تو تقسیم شد

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:56 | لینک  | 

تا که پرسیدم زمنطق. عشق چیست؟

در جوابم اینچنین گفت و گریست

لیلی و مجنون فقط افسانه است

عشق در دست مولایم علیست 

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:54 | لینک  | 

خبر عمو اومده نرسیده آب عزیزم
پسرک تشنه لبم لالایی بخواب عزیزم
پرستوی سپیدم پر مزن مرو مادر
دل از تو نبریدم دل مکن مرو مادر
خماری چشم تو تیر به قلب رنجور میزنه
پسرکم گریه نکن دلم داره شور میزنه
عمو نیومد ز سفر تا که برات آب بیاره
خدا کریمه پسرم شاید که بارون بباره
بخند تا که نبینم حال بیقراری رو
ببین بارون چشم از ابر نو بهاری رو
سرمو کنار می برم برا خنکای لبت
که نریزه اشک چشام روی ترکای لبت
به بابا می گم بدونه اگه علی شیر نداره
این آخرین سربازشه درسته شمشیر نداره
کی گفته غمش آبه از غم تو بی تابه
می دونم روی دستت تیر میادو می خوابه
اگه داری میری سفر قرآن بگیرم رو سرت
تو میری و پشت سرت بارون اشک مادرت
تو میری و خیمه میشه برا همه مثل قفس
نمی مونی از غم تو میمونه تو سینه نفس
بخند تا که نبینم حال بیقراری رو
ببین بارون چشم از ابر نو بهاری رو
میونه خیمه داره مادری زبون میگیره
دل مادری که شکست دل آسمون میگیره
یه مادری شیش ماهشو به روی سینش میزاره
بارونه تو ابر چشاش یا تو آسمون ستاره
رقیه شده بیهوش تا بری به آغوشش
بابات گفته درآره گوشوارش رو از گوشش

***

كاش بودم شعله تا شمع مزارت مي شدم
چلچراغ زائر شب زنده دارت مي شدم
كاش بودم پرچم حاشيه دار ماتمت
تا كه زينت بخش بزم سوگوارت مي شدم
كاش بودم حلقه حلقه همچو زنجير عزا
در كف دل بي قرار بي قرارت مي شدم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:52 | لینک  | 

چند ماهی است در صدا سیما / آمده طنز پرطرفداری
در حقیقت سیاسی و کمدی / گریه دار است و خنده بازاری
جای اسم و مقام و حرف رکیک / بین برنامه بوق باب شده
جای لفظ فلان فلان قدیم / بوق ممتد ولی حساب شده
اگر اهل سیاست و ذوقی / من هم امروز حرف ها دارم
و چه خوب است در سخن جای / بعضی الفاظ بوق بگذارم
آی آقای بوق خالی بند / بوق ها را نریختی به حساب
بوق سهم عدالتت پس کو / مسکن بوق بی حساب و کتاب
همه بی کار و داده ای به یکی / چند پست کلیدی اهدائی
بزن از حلق مردم مظلوم / بده بوقندیار بوقائی
مانده ام بوق از کجا آمد / روی فرمان چرخ تو جا شد
مثل دوران بوق در بر تو / بوق پیدا شد و "هویدا" شد
دوستم با تو گفت از در لطف / درد خود با خلوص درمان کن
بوق بیرون فتاده ات دیدند / زشتی بوق خویش پنهان کن
طفلکی حرف بد نگفته به تو / اصلا این حرف را بزن تو به من
من اگر با تو حرف بوق زدم / بوق من را خودت بیا بشکن
یاد داری که بوق قبل از تو / بوق ها را شنید و کرد انکار
بس که هشدار را ندیده گرفت / منحرف شد ز راه و زد به چنار
شطّ رنج است ضربه ی حداد / بعد هر ضربه کیش و مات حدید
مرد باید که حرف حق بزند / هرکه عاش سعید مات سعید

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:41 | لینک  | 

رأی و بیعت

مدتی این مثنوی تأخیر شد
آهوی ما گرگ شد، خنزیر شد

شد رها سگ،‌ باز و بسته ماند سنگ
ای برادر باز هم جنگ است،‌ جنگ

سالکان بی خرد! بی‌پیرها!
ساحران! رمال‌ها! جن‌گیرها!

مکتب ایران چو دکان شماست
نفستان ولله ایران شماست

عشق ایران کاش در سر داشتید
کاش آن را نیز باور داشتید

وای از آن روزی که با بانگ جلی
سایه بردارد ز سرهاتان ولی

پس زند خاک از کدورت‌هایتان
صورتک‌ها را ز صورت‌هایتان

بانگ بردارد ز اعماق وجود
فاش گوید آنچه را بود و نبود

تشتتان چون از سر بام اوفتاد
کله‌هاتان چون که خالی شد ز باد

هان! گمان کردید ما وامانده‌ایم؟!
ما کنار دام بر جا مانده‌ایم

منتظر با تیغ‌ها و داس‌ها
پیشتر آیید ای خناس‌ها

هر طرف کردیم دامی را رها
پیشتر آیید ای بدکاره ها

تیغ کج آ‌ریم و گردانیم صاف
هر که ره گیرد به سوی انحراف

چون هلاهل مغز بادام شما
مانده فرزین گرچه در دام شما

ای دلیل داعیان دین ما
تاج سر، ای مرد، ای فرزین ما!

این سخن را بشنو از اهل تمیز
رأی و بیعت فرق‌ها دارد عزیز

نیک می‌دانیم از برهان و نقل
این که بیعت عشق باشد رأی عقل

گرچه عقل ما ملاک خوبی است
یادمان باشد که پایش چوبی است

عقل آخر هم بماند در نود
عشق اما ختم کار و هست صد

هر چه رمل آرید و سحر و جفر و راز
عشق اسطرلاب اسرار است باز

چون رجز خوانند مردان نود؟
چون؟ که جاري در رگان ماست صد؟

***
ماه سنگي سرد و بي مقدار بود
گرمي خورشيد بر حسنش فزود

رو بگرداند چو خورشيدي ز  ماه
در محاق افتد قمر، گردد تباه

جملگي دانند، حتي خار و خس!
آبروي ماه از شمس است و بس

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 10:29 | لینک  | 

با سلام ای آقا ...
شبتان مهتابی ...
روز میلاد شماست ...
عرض تبریک آقا ...
و کمی بیتابی ...
چشم عالم به دقایق نگران خواهد شد! ...
کوچه ها منتظرند ...
دشت ها حوصله ی سبزه ندارند دگر ...
پس چرا دیر آقا ؟! ...
ای نفس ها به فدای کف نعلین شما ! ...

اندکی تند قدم بردارید...


از عشق تو گفتیم و نمک گیر شدیم
تا ساحل چشمان تو تکثیر شدیم
گفتند غروب جمعه خواهی آمد
آنقدر نیامدی که ما پیر شدیم


گفتم که روی خوبت از من چرا نهان است؟
گفتا تو خود حجابی ورنه رخم عیان است
گفتم که از که پرسم جانا نشان کویت
گفتا نشان چه پرسی؟ آن کوی بی نشان است!
گفتم مرا غم تو خوشتر ز شادمانی
گفتا که در ره ما غم نیز شادمانی است

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 10:44 | لینک  | 

دوستان شرح پریشانی من گوش کنید
داستان غم پنهانی من گوش کنید
قصه بی سر و سامانی من گوش کنید
گفتگوی من و حیرانی من گوش کنید

شرح این قصه’ جانسوز نگفتن تا کی ؟
سوختم ، سوختم این راز نهفتن تا کی ؟

روزگاری من و دل ساکن کوئی بودیم
ساکن کوی بت عربده جوئی بودیم
عقل و دین باخته ، دیوانه’ روئی بودیم
بسته’ سلسله’ سلسله موئی بودیم

کس در آن سلسله غیر از من و دل بند نبود
یک گرفتار از این جمله که هستند نبود

نرگس غمزه زنش ، این همه بیمار نداشت 
سنبل پر شکنش ، هیچ گرفتار نداشت
این همه مشتری و گرمی بازار نداشت
یوسفی بود ولی هیچ خریدار نداشت

اول آنکس که خریدار شدش من بودم 
باعث گرمی بازار شدش من بودم

عشق من شد سبب خوبی و رعنائی او
داد رسوائی من ، شهرت زیبائی او
بس که دادم همه جا شرح دلارائی او
شهر پر گشت ز غوغای تماشائی او

این زمان عاشق سرگشته فراوان دارد
کی سر برگ من بی سر و سامان دارد

چاره این است و ندارم به از این رای دگر
که دهم جای دگر دل به دل آرای دگر
چشم خود فرش کنم زیر کف پای دگر
بر کف پای دگر ، بوسه زنم جای دگر

بعد از این رای من این است و همین خواهد بود 
من بر این هستم و البته چنین خواهد بود

پیش او یار نو و یار کهن هر دو یکی است
حرمت مدعی و حرمت من هر دو یکی است
قول زاغ و غزل مرغ چمن هر دو یکی است
نغمه بلبل و غوغای زغن هر دو یکی است

این ندانسته که قدر همه یکسان نبود
زاغ را مرتبه’ مرغ خوش الحان نبود

چون چنین است پی کار دگر باشم به 
چند روزی پی دلدار دگر باشم به
عندلیب گل رخسار دگر باشم به
مرغ خوش نغمه’ گلزار دگر باشم به

نوگلی کو که شوم بلبل دستان سازش 
سازم از تازه جوانان چمن ممتازش

آنکه بر جانم از او دم به دم آزاری هست 
می توان یافت که بر دل ز منش یاری هست
از من و بندگی من اگر اشعاری هست
بفروشد که به هر گوشه خریداری هست

به وفاداری من نیست در این شهر کسی 
بنده ای همچو مرا هست خریدار بسی

مدتی در ره عشق تو دویدیم بس است 
راه صد بادیه’ درد بریدیم بس است
قدم از راه طلب باز کشیدیم بس است
اول و آخر این مرحله دیدیم بس است

بعد از این ما و سر کوی دلارای دگر 
با غزالی به غزلخوانی و غوغای دگر

تو مپندار که مهر از دل محزون نرود 
آتش عشق به جان افتد و بیرون نرود
وین محبت به صد افسانه و افسون نرود
چه گمان غلط است این ، برود چون نرود

چند کس از تو و یاران تو آزرده شود 
دوزخ از سردی این طایفه افسرده شود

ای پسر چند به کام دگرانت بینم 
سرخوش و مست ز جام دگرانت بینم
مایه عیش مدام دگرانت بینم
ساقی مجلس عام دگرانت بینم

تو چه دانی که شدی یار چه بی باکی چند 
چه هوسها که ندارند ، هوسناکی چند

یار این طایفه’ خانه برانداز مباش 
از تو حیف است به این طایفه دمساز مباش
می شوی شهره به این فرقه هم آواز مباش
غافل از لعب حریفان دغل باز مباش

به که مشغول به این شغل نسازی خود را 
این نه کاری است مبادا که ببازی خود را

در کمین تو بسی عیب شماران هستند 
سینه پر درد ز تو کینه گذاران هستند
داغ بر سینه ز تو سینه فکاران هستند
غرض این است که در قصد تو یاران هستند

باش مردانه که ناگاه قفایی نخوری
واقف کشتی خود باش که پایی نخوری

گرچه از خاطر وحشی هوس روی تو رفت
وز دلش آرزوی قامت دلجوی تو رفت
شد دل آزرده و آزرده دل از کوی تو رفت
با دل پر گله از نا خوشی خوی تو رفت

حاش لله که وفای تو فراموش کند 
سخن مصلحت آمیز کسان گوش کند
نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:40 | لینک  |