سینه مالامال "درد" است ای دریغا مرهمی
دل ز "تنهایی" به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید جهان سوزی نه خامی بی‌غمی
آدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:1 | لینک  | 

روز مرگم،هر که شیون کند از دور و برم دور کنید
همه را مست و خراب از می انگور کنید

مزد غـسـال مرا سیــــر شــــرابــــــش بدهید
مست مست از همه جا حـــال خرابش بدهید

بر مزارم مــگــذاریــد بـیـــاید واعــــــظ
پـیــر میخانه بخواند غــزلــی از حــــافـــظ

جای تلقــیـن به بالای سرم دف بـــزنیـــد
شاهدی رقص کند جمله شما کـــف بزنید

روز مرگــم وسط سینه من چـــاک زنیـد
اندرون دل مــن یک قـلمه تـاک زنـیـــــــد

روی قــبـــرم بنویـسیــد وفــــادار برفـــت
آن جگر سوخته ی خسته از این دار برفــــت

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:15 | لینک  | 

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است.
کسی سربر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس کز گرمگاه سینه می آید برون ابری شود تاریک
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است پس دیگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور یا نزدیک
مسیحای جوان مرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناحوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی در بگشای!
منم من میهمان هر شبت لولی وش مغموم
منم من سنگ تیپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرینش نغمه ناجور
نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در بگشای دلتنگم
حریفا میزبانا میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست مرگی نیست
صدایی گر شنیدی صحبت سرما و دندان است....

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:5 | لینک  | 

باز اين چه شورش است که در خلق عالم است

باز اين چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز اين چه رستخيز عظيم است کز زمين

بي نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

اين صبح تيره باز دميد از کجا کزو

کار جهان و خلق جهان جمله درهم است

گويا طلوع ميکند از مغرب آفتاب

کاشوب در تمامي ذرات عالم است

گرخوانمش قيامت دنيا بعيد نيست

اين رستخيز عام که نامش محرم است

در بارگاه قدس که جاي ملال نيست

سرهاي قدسيان همه بر زانوي غم است

جن و ملک بر آدميان نوحه مي کنند

گويا عزاي اشرف اولاد آدم است

خورشيد آسمان و زمين، نور مشرقين

پرورده ي کنار رسول خدا، حسين

کشتي شکست خورده ي طوفان کربلا

در خاک و خون طپيده ميدان کربلا

گر چشم روزگار به رو زار مي گريست

خون مي گذشت از سر ايوان کربلا

نگرفت دست دهر گلابيبه غير اشک

زآن گل که شد شکفته به بستان کربلا

از آب هم مضايقه کردندکوفيان

خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

بودند ديو و دد همه سيراب و مي مکند

خاتم ز قحط آب سليمان کربلا

زان تشنگان هنوز به عيوق مي­رسد

فرياد العطش ز بيابان کربلا

آه از دمي که لشگر اعدا نکرد شرم

کردند رو به خيمه ي سلطان کربلا

آن دم فلک بر آتش غيرت سپند شد

کز خوف خصم در حرم افغان بلندشد

کاش آن زمان سرادق گردون نگون شدي

وين خرگه بلند ستون  بيستون شدي

کاش آن زمان در آمدي از کوه تا به کوه

سيل سيه که روي زمين قيرگون شدي

کاش آن زمان ز آه جهان سوز اهل بيت

يک شعله ي برق خرمن گردون دون شدي

کاش آن زمان که اين حرکت کرد آسمان

سيماب وار گوي زمين بي سکون شدي

کاش آن زمان که پيکر او شد درون خاک

جان جهانيان همه از تن برون شدي

کاش آن زمانکه کشتي آل نبي شکست

عالم تمام غرقه درياي خون شدي

آن انتقام گر نفتادي به روزحشر

با اين عمل معامله ي دهر چون شدي

آل نبي چو دست تظلم  بر آورند

ارکان عرش را به تلاطم در آورند

بر خوان غم چو عالميان را صلا زدند

اول صلا به سلسله ي انبيا زدند

نوبت به اوليا چو رسيد آسمان طپيد

زان ضربتي که بر سر شيرخدا زدند

آن در که جبرئيل امين بود خادمش

اهل ستم به پهلوي خيرالنسا زدند

بس آتشي ز اخگر الماس ريزه ها

افروختند و در حسن مجتبي زدند

وآنگه سرادقي که ملک مجرمش نبود

کندند از مدينه و در کربلا زدند

وز تيشه ي ستيزه درآن دشت کوفيان

بس نخل ها ز گلشن آل عبا زدند

پس ضربتي کزان جگر مصطفي دريد

بر حلق تشنه ي خلف مرتضي زدند

اهل حرم دريده گريبان، گشوده مو

فرياد بر در ِ  حرم کبريا زدند

روح الامين نهاده به زانو سر حجاب

تاريک شد ز ديدن آن چشم آفتاب

چون خون ز حلق تشنه ي او بر زمين رسيد

جوش از زمين به ذروه عرش برين رسيد

نزديک شد که خانه ي ايمان شود خراب

از بس شکست ها که به ارکان دين رسيد

نخل بلند او چو خسان بر زمين زدند

طوفان به آسمان ز غبار زمين رسيد

باد آن غبار چون به مزار نبي رساند

گرد از مدينه بر فلک هفتمين رسيد

يکباره جامه در خم گردون به نيل زد

چون اين خبر به عيسي گردون نشين رسيد

پر شد فلک ز غلغله چون نوبت خروش

از انبيا به حضرت روح الامين رسيد

کرد اين خيال وهم غلط کار کان غبار

تا دامن جلال جهان آفرين رسيد

هست از ملال گرچه بري ذات ذوالجلال

او در دلست و هيچ دلي نيست بي ملال

ترسم جزاي قاتل او چون رقم زنند

يک باره بر جريده ي رحمت قلم زنند

ترسم کزين گناه شفيعان روز حشر

دارند شرم  کز گنه خلق دم زنند

دست عتاب حق به در آيد ز آستين

چون اهل بيت دست در اهل ستم زنند

آه از دمي که باکفن خون چکان ز خاک

آل علي چو شعله ي آتش علم زنند

فرياد از آن زمان که جوانان اهل بيت

گلگون کفن به عرصه ي محشر قدم زنند

جمعي که زد به هم صفشان شور کربلا

در حشر صف زنان صف محشر به هم زنند

از صاحب حرم چه توقع کنند باز

آن ناکسان که تيغ به صيد حرم زنند

پس بر سنان کنند سري را که جبرئيل

شويد غبار گيسويش از آب سلسبيل

روزي که شد به نيزه سر آن بزرگوار

خورشيد سربرهنه برآمد ز کوهسار

موجي به جنبش آمد و برخاست کوه

ابري به بارش آمد وبگريست زار زار

گفتي تمام زلزله شد خاک مطمئن

گفتي فتاد از حرکت چرخ بي‌قرار

عرش آن زمان به لرزه درآمد که چرخ پير

افتاد در گمان که قيامت شدآشکار

آن خيمه‌اي که گيسوي حورش طناب بود

شد سرنگون ز باد مخالف حباب وار

جمعي که پاس محملشان داشت جبرئيل

گشتند بي‌عماري محمل شتر سوار

با آنکه سر زد آن عمل از امت نبي

روح‌الامين ز روح نبي گشت شرمسار

وانگه ز کوفه خيل الم رو به شام کرد

نوعي که عقل گفت قيامت قيام کرد

بر حربگاه چون ره آن کاروان فتاد

شور و نشور واهمه را در گمان فتاد

هم بانگ نوحه غلغله در شش جهت فکند

هم گريه بر ملائک هفت آسمان فتاد

هرجا که بود آهويي از دشت پا کشيد

هرجا که بود طايري از آشيان فتاد

شد وحشتي که شور قيامت به باد رفت

چون چشم اهل بيت بر آن کشتگان فتاد

هرچند بر تن شهدا چشم کار کرد

بر زخم هاي کاري تيغ و سنان فتاد

ناگاه چشم دختر زهرا در آن ميان

بر پيکر شريف امام زمان فتاد

بي اختيار نعره ي هذا حسين زود

سر زد چنانکه آتش ازو در جهان فتاد

پس با زبان پر گله آن بضعةالرسول

رو در مدينه کرد که يا ايها الرسول

اين کشته ي فتاده به هامون حسين توست

وين صيد دست و پا زده در خون حسين توست

اين نخل تر کز آتش جانسوز تشنگي

دود از زمين رسانده به گردون حسين توست

اين ماهي فتاده به درياي خون که هست

زخم از ستاره بر تنش افزون حسين توست

اين غرقه محيط شهادت که روي دشت

از موج خون او شده گلگون حسين توست

اين خشک لب فتاده دور از لب فرات

کز خون او زمين شده جيحون حسين توست

اين شاه کم سپاه که باخيل اشگ و آه

خرگاه زين جهان زده بيرون حسين توست

اين قالب طپان که چنين مانده بر زمين

شاه شهيد ناشده مدفون حسين توست

چون روي در بقيع به زهرا خطاب کرد

وحش زمين و مرغ هوا را کباب کرد

کاي مونس شکسته دلان حال ماببين

ما را غريب و بي کس و بي آشنا ببين

اولاد خويش را که شفيعان محشرند

در ورطه ي عقوبت اهل جفا ببين

در خلد بر حجاب دو کون آستين فشان

واندر جهان مصيبت ما بر ملا ببين

ني ورا چو ابر خروشان به کربلا

طغيان سيل فتنه و موج بلاببين

تن هاي کشتگان همه در خاک و خون نگر

سرهاي سروران همه بر نيزه هاببين

آن سر که بود بر سر دوش نبي مدام

يک نيزه اش ز دوش مخالف جدا ببين

آن تن که بود پرورشش در کنار تو

غلطان به خاک معرکه ي کربلا ببين

يا بضعةالرسول ز ابن زياد داد

کو خاک اهل بيت رسالت به باد داد

خاموش محتشم که دلسنگ آب شد

بنياد صبر و خانه ي طاقت خراب شد

خاموش محتشم که ازين حرف سوزناک

مرغ هوا و ماهي دريا کباب شد

خاموش محتشم که ازين شعر خون چکان

در ديده ي اشگ مستمعان خوناب شد

خاموش محتشم که ازين نظم گريه خيز

روي زمين به اشک جگرگون کباب شد

خاموش محتشم که فلک بس که خون گريست

دريا هزار مرتبه گلگون حباب شد

خاموش محتشم که بسوز تو آفتاب

از آه سرد ماتميان ماهتاب شد

خاموش محتشم که ز ذکر غم حسين

جبريل را ز روي پيامبر حجاب شد

تا چرخ سفله بود خطايي چنين نکرد

بر هيچ آفريده جفايي چنين نکرد

اي چرخ غافلي که چه بيداد کرده اي

وز کين چه ها درين ستم آباد کرده اي

بر طعنت اين بس است که با عترت رسول

بيداد کرده خصم و تو امداد کرده اي

اي زاده زياد نکرده است هيچگه

نمرود اين عمل که تو شداد کرده اي

کام يزيد داده اي از کشتن حسين

بنگر که را به قتل که دلشاد کرده اي

بهر خسي که بار درخت شقاوتست

درباغ دين چه با گل و شمشاد کرده اي

با دشمنان دين نتوان کرد آن چه تو

با مصطفي و حيدر و اولاد کرده اي

حلقي که سوده لعل لب خود نبي بر آن

آزرده اش به خنجر بيداد کرده اي

ترسم تو را دمي که به محشر برآورند

از آتش تو دود به محشردرآورند

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:25 | لینک  | 


أَلسَّلامُ عَلَى الْمَظْلُومِ بِلا ناصِر،
سلام بر آن مظلومِ بى یاور،

أَلسَّلامُ عَلى ساکِنِ التُّرْبَهِ الزّاکِیَهِ،
سلام بر آن جاى گرفته در خاک پاک،

أَلسَّلامُ عَلى صاحِبِ الْقُبَّهِ السّامِیَهِ،
سلام بر صاحـب آن بارگـاه عالى رتبه،

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ طَهَّرَهُ الْجَلیلُ،
سلام بر آن کسى که رب جلیل او را پاک و مطهر گردانید،

أَلسَّلامُ عَلى مَنِ افْتَـخَرَ بِهِ جَبْرَئیلُ،
سلام بر آن کسى که جبرئیل به او مباهات مى نمود،

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ ناغاهُ فِی الْمَهْدِ میکآئیلُ،
سلام بر آن کسى که میکائیل در گهواره با او تکلم مى نمود،

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ نُکِثَتْ ذِمَّـتُهُ،
سلام بر آن کسى که عهد و پیمانش شکسته شد،

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ هُتِکَتْ حُرْمَتُهُ،
سلام بر آن کسى که پرده حُرمتش دریده شد،

أَلسَّلامُ عَلى مَنْ اُریقَ بِالظُّـلْمِ دَمُهُ،
سلام بر آن کسى که خونش به ظلم ریخته شد،

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:35 | لینک  | 

افتاده ای روی زمین و سر نداری
در این بیابان یک نفر یاور نداری

ازبس جراحت بر تنت جا خوش نموده
یک جای سالم در همه پیکر نداری

بگذار تا که جان دهم پیش تن تو
اصلا تصور کن دگر خواهر نداری

درخیمه ها هرکودکی چشم انتظار است
خیز و بگو عباس آب آور نداری

با من بگو پیراهن و عمامه ات کو؟
بگذر از این انگشت و انگشتر نداری!

دور و برم یک مشت نامحرم . . .
دیگر مگو زینب چرا معجر نداری ..؟

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:33 | لینک  | 

صورتگر نقاشم هر لحظه بتی سازم

وانگه همه بت‌ها را در پیش تو بگدازم

صد نقش برانگیزم با روح درآمیزم

چون نقش تو را بینم در آتشش اندازم

تو ساقی خماری یا دشمن هشیاری

یا آنک کنی ویران هر خانه که می سازم

جان ریخته شد بر تو آمیخته شد با تو

چون بوی تو دارد جان جان را هله بنوازم

هر خون که ز من روید با خاک تو می گوید

با مهر تو همرنگم با عشق تو هنبازم

در خانه آب و گل بی‌توست خراب این دل

یا خانه درآ جانا یا خانه بپردازم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:20 | لینک  | 

تا که پرسیدم ز قلبم عشق چیست
در جوابم اینچنین گفت و گریست
لیلی و مجنون فقط افسانه‌اند
عشق در دست حسین بن علیست

---------

یارب دلم از غم حسین محزون کن

در سیـــــنه ی ما محبتش افزون کن

جز مهر حسین هر آنچه باشد به دلم

خون ساز و ز راه دیده ام بیرون کن

-----

عالم همه قطره هست و دریاست حسین

خوبان همه بنده‌اند و مولاست حسین

ترسم که شفاعت کند از قاتل خویش

از بس که کرم دارد و آقاست حسین

----

این کشته ی فتاده به هامون حسین توست
وین صید دست و پا زده در خون حسین توست

این نخل تر کز آتش جان سوز تشنگی
دود از زمین رسانده به گردون حسین توست

این ماهی فتاده به دریای خون که هست
زخم از ستاره بر تنش افزون حسین توست

این غرقه محیط شهادت که روی دشت
از موج خون او شده گلگون حسین توست

این خشک لب فتاده دور از لب فرات
کز خون او زمین شده جیحون حسین توست

این شاه کم سپاه که با خیل اشگ و آه
خرگاه زین جهان زده بیرون حسین توست

این قالب طپان که چنین مانده بر زمین
شاه شهید ناشده مدفون حسین توست

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:43 | لینک  | 

ما را نسیم پرچم تو زنده می کند
زخمی است دل که مرهم تو زنده می کند
خشکیده بود چند صباحی قنات اشک
این چشمه را ولی غم تو زنده می کند
آه ای قتیل اشک، نفس های مرده را
شور تو، روضه و دم تو زنده می کند
ای خون بهای عشق، چه خوش گفت پیر ما:
اسلام را محرم تو زنده می کند
ما با غذای نذریتان رشد کرده ایم
جان را عطای حاتم تو زنده می کند
آقا جسارت است، ولی داغ شیعه را
انگشتر تو، خاتم تو زنده می کند
بالای تل هم آتش این قوم خفته را
آن خواهر مکرم تو زنده می کند
این کشته فتاده به هامون حسین اوست
خود را به اسم اعظم تو زنده می کند
فردای محشر و غم و طوفان وتشنگی
ما ار امید زمزم تو زنده می کند

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:20 | لینک  | 

خواهند اگر ببخشند از مجرمی گناهی

اول وی را نوازند با سوز و اشک و آهی

دریای عفو جوشد از اشک دردمندی

اوراق جرم سوزد از آه صبح گاهی

اینجا گناه بخشند کوهی به کاه بخشند

بیچاره من که با خود ناورده پر کاهی

با اینکه روسیاهم با این همه گناهم

مشتاق یک نگاهم مولای من نگاهی

از من بود گنه زشت از توست عفو زیبا

ای عفو از تو زیبا العفو یا الهی

عمری گناه کردم دل را سیاه کردم

من اشتباه کردم یا رب چه اشتباهی !

دامن آلوده و روی سیاه آورده ام

گرچه آهی در بساطم نیست آه آورده ام

هرکه هستم هرکه بودم به کسی مربوط نیست

چون امام مهربانی چون رضا آورده ام

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:14 | لینک  | 

نرفت تا تو برفتی خیالت از نظرم

برفت در همه عالم به بی دلی خبرم

نه بخت و دولت آنم که با تو بنشینم

نه صبر و طاقت آنم که از تو درگذرم

من از تو روی نخواهم به دیگری آورد

که زشت باشد هر روز قبله دگرم

بلای عشق تو بر من چنان اثر کرده‌ست

که پند عالم و عابد نمی‌کند اثرم

قیامتم که به دیوان حشر پیش آرند

میان آن همه تشویش در تو می‌نگرم

به جان دوست که چون دوست در برم باشد

هزار دشمن اگر بر سرند غم نخورم

نشان پیکر خوبت نمی‌توانم داد

که در تأمل او خیره می‌شود بصرم

تو نیز اگر نشناسی مرا عجب نبود

که هر چه در نظر آید از آن ضعیفترم

به جان و سر که نگردانم از وصال تو روی

و گر هزار ملامت رسد به جان و سرم

مرا مگوی که سعدی چرا پریشانی

خیال روی تو بر می‌کند به یک دگرم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:55 | لینک  | 

در من کسی پیوسته می گرید

این من که از گهواره با من بود
این من که با من
تا گور همراه است
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
همزاد ِ خون در دل
ابری ست بارانی
ابری که گویی گریه های قرن ها را در گلو دارد
ابری که در من
یکریز می بارد
شب های بارانی
او با صدای گریه اش غمناک می خواند
رودی ست بی آغاز و بی انجام
با های های گریه اش در بی کران ِ دشت می راند
پیری حکایت گوست
کز کودکی با خود مرا می برُد
در باغ های مردمی گریان
اما چه باغی ؟ دوزخی کانجا
هر دم گلی نشکفته می پژمرد
مرغی ست خونین بال
کز زیر ِ پر چشمش
اندوهناک ِ سنگباران هاست
او در هوای مهربانی بال می آراست
کی مهربانی باز خواهد گشت ؟
نه ، مهربانی
آغاز خواهد گشت
از عهد ِ آدم
تا من که هر دم
غم بر سر ِ غم می گذارم
آن غمگسار ِ غمگساران را به جان خواندیم
وز راه و بی راه
عاشق وش از قرنی به قرنی سوی او راندیم
وان آرزوانگیز ِ عیار
هر روز صبری بیش می خواهد ز عاشق
دیدار را جان پیش می خواهد ز عاشق
وانگه که رویی می نماید
یا چشم و ابرویی پری وار
بازش نمی دانند
نقشش نمی خوانند
دل می گریزانند ازو چون وحشتی افتاده در آیینه ی تار !
هرگز نیامد بر زبانم حرف ِ نادلخواه
اما چه گفتم ؟ هر چه گفتم ، آه
پای سخن لنگ است و دست واژه کوتاه است
از من به من فرسنگ ها راه است
خاموشم اما
دارم به آواز ِ غم خود می دهم گوش
وقتی کسی آواز می خواند
خاموش باید بود
غم داستانی تازه سر کرده ست
اینجا سراپا گوش باید بود :
درد از نهاد ِ آدمیزاد است !
آن پیر ِ شیرین کار ِ تلخ اندیش
حق گفت ، آری آدمی در عالم ِ خاکی نمی آید به دست ، اما
این بندی ِ آز و نیاز ِ خویش
هرگز تواند ساخت آیا عالمی دیگر ؟
یا آدمی دیگر ؟ ...
ای غم ! رها کن قصه ی خون بار !
چون دشنه در دل می نشیند این سخن اما
من دیده ام بسیار مردانی که خود میزان ِ شأن ِ آدمی بودند
وز کبریای روح برمیزان ِ شأن ِ آدمی بسیار افزودند
آری چنین بودند
آن زنده اندیشان که دست ِ مرگ را بر گردن ِ خود شاخ ِ گل کردند
و مرگ را از پرتگاه ِ نیستی تا هستی ِ جاوید پُل کردند
ای غم ! تو با این کاروان ِ سوگواران تا کجا همراه می آیی ؟
دیگر به یاد ِ کس نمی آید
آغاز ِ این راه ِ هراس انگیز
چونان که خواهد رفت از یاد ِ کسان افسانه ی ما نیز !
با ما و بی ما آن دلاویز ِ کهن زیباست
در راه بودن سرنوشت ِ ماست
روز ِ همایون ِ رسیدن را
پیوسته باید خواست
ای غم ! نمی دانم
روز ِ رسیدن روزی ِ گام ِ که خواهد بود
اما درین کابوس ِ خون آلود
در پیچ و تاب ِ این شب ِ بن بست
بنگر چه جان های گرامی رفته اند از دست !
دردی ست چون خنجر
یا خنجری چون درد
این من که در من
پیوسته می گرید
در من کسی آهسته می گرید

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:7 | لینک  | 

آمدی درخواب من دیشب چه کاری داشتی
ای عجب از این طرفها هم گذاری داشتی

راه را گم کرده بودی نیمه شب شاید عزیز
یا که شاید با دل تنگم قراری داشتی

مهربانی هم بلد بودی عجب نامهربان
بعد عمری یادت افتاده که یاری داشتی

سر به زیرانداختی و گفتی آهسته سلام
لب فروبستی نگاه شرمساری داشتی

خواستم چیزی بگویم گریه بغضم را شکست
نه نگفتم سالها چشم انتظاری داشتی

با نوازش می کشیدی آه و می گفتی ببخش
سربه دوشم هق هق بی اختیاری داشتی

وقت رفتن بغض کردی خیره ماندی سوی من
شاید از دیوانه ی خود انتظاری داشتی

صبح بوی گل تمام خانه را پر کرده بود
کاش می شد باز در خوابم گذاری داشتی

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:32 | لینک  | 

ای یوسف خوش نام ما خوش می‌روی بر بام ما
ای درشکسته جام ما ای بردریده دام ما
ای نور ما ای سور ما ای دولت منصور ما
جوشی بنه در شور ما تا مِی شود انگور ما
ای دلبر و مقصود ما ای قبله و معبود ما
آتش زدی در عود ما نظاره کن در دود ما
ای یار ما عیار ما دام دل خمار ما
پا وامکش از کار ما بستان گرو دستار ما
در گل بمانده پای دل جان می‌دهم چه جای دل
وز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 10:2 | لینک  | 

خوش است خلوت اگر یار یار من باشد
نه من بسوزم و او شمع انجمن باشد

من آن نگین سلیمان به هیچ نستانم
که گاه گاه بر او دست اهرمن باشد

روا مدار خدایا که در حریم وصال
رقیب محرم و حرمان نصیب من باشد

همای گو مفکن سایه شرف هرگز
در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

بیان شوق چه حاجت که سوز آتش دل
توان شناخت ز سوزی که در سخن باشد

هوای کوی تو از سر نمی‌رود آری
غریب را دل سرگشته با وطن باشد

به سان سوسن اگر ده زبان شود حافظ
چو غنچه پیش تواش مهر بر دهن باشد

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 10:1 | لینک  | 

در وصل هم ز عشق تو ای گل در آتشم

عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

با عقل آب عشق به یک جو نمی رود

بیچاره من که ساخته از آب و آتشم

دیشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبحست و سیل اشک به خون شسته بالشم

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست

عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم

خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست

شاهد شو ای شرار محبت که بی غشم

باور مکن که طعنه طوفان روزگار

جز در هوای زلف تو دارد مشوشم

سروی شدم به دولت آزادگی که سر

با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب میگزد چو غنچه خندان که خامشم

هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب

ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم

لب بر لبم بنه بنوازش دمی چونی

تا بشنوی نوای غزلهای دلکشم

ساز صبا به ناله شبی گفت شهریار

این کار تست من همه جور تو می کشم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:32 | لینک  | 

پير ما بار دگر روي به خمار نهاد

خط به دين برزد و سر بر خط کفار نهاد

خرقه آتش زد و در حلقه دين بر سر جمع

خرقه سوخته در حلقه زنار نهاد

در بن دير مغان در بر مشتي اوباش

سر فرو برد و سر اندر پي اين کار نهاد

درد خمار بنوشيد و دل از دست بداد

مي خوران نعره زنان روي به بازار نهاد

گفتم اي پير چه بود اين که تو کردي آخر

گفت کين داغ مرا بر دل و جان يار نهاد

من چه کردم چو چنين خواست چنين بايد بود

گلم آن است که او در ره من خار نهاد

باز گفتم که اناالحق زده اي سر در باز

گفت آري زده ام روي سوي دار نهاد

دل چو بشناخت که عطار درين راه بسوخت

از پي پير قدم در پي عطار نهاد

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:26 | لینک  | 

درویش بی‌نوای توام یاابالحسن
چون کمترین گدای توام یاابالحسن

من حلقه کوب درگه میخانه‌ات شدم
مست از خم ولای توام یاابالحسن

ذیقعده است ماه طلوع جمال تو
شادم که در ثنای توام یاابالحسن

خواندی مرا به سفره احسان خود مدام
شرمندهٔ عطای توام یاابالحسن

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:25 | لینک  | 

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان و دگران وای به حال دگران

رفته چون مه به محاقم که نشانم ندهند

هر چه آفاق بجویند کران تا به کران

میروم تا که به صاحبنظری بازرسم

محرم ما نبود دیده کوته نظران

دل چون آینه اهل صفا می شکنند

که ز خود بی خبرند این ز خدا بیخبران

دل من دار که در زلف شکن در شکنت

یادگاریست ز سر حلقه شوریده سران

گل این باغ به جز حسرت و داغم نفزود

لاله رویا تو ببخشای به خونین جگران

ره بیداد گران بخت من آموخت ترا

ورنه دانم تو کجا و ره بیداد گران

سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن

کاین بود عاقبت کار جهان گذران

شهریارا غم آوارگی و دربدری

شورها در دلم انگیخته چون نوسفران

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:38 | لینک  | 

بی تو ای دل نکند لاله به بار آمده باشد

ما در این گوشه زندان و بهار آمده باشد

چه گلی گر نخروشد به شبش بلبل شیدا

چه بهاری که گلش همدم خار آمده باشد

نکند بی خبر از ما به در خانه پیشین

به سراغ غزل و زمرمه یار آمده باشد

از دل آن زنگ کدورت زده باشد به کناری

باز با این دل آزرده کنار آمده باشد

یار کو رفته به قهر از سر ماهم ز سر مهر

شرط یاری که به پرسیدن یار آمده باشد

لاله خواهم شدنش در چمن و باغ که روزی

به تماشای من آن لاله عذار آمده باشد

شهریار این سر و سودای تو دانی به چه ماند

روز روشن که به خواب شب تار آمده باشد

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:34 | لینک  | 

ز یکی پسته دهانی صنمی بسته دهانم

چو برویید نباتش چو شکر بست زبانم

همه خوبی قمر او همه شادی است مگر او

که از او من تن خود را ز شکر بازندانم

تو چه پرسی که کدامی تو در این عشق چه نامی

صنما شاه جهانی ز تو من شاد جهانم

چو قدح ریخته گشتم به تو آمیخته گشتم

چو بدیدم که تو جانی مثل جان پنهانم

وگرم هست اگر من بنه انگشت تو بر من

که من اندر طلب خود سر انگشت گزانم

چو از او در تک و تابم ز پیش سخت شتابم

چو مرا برد به نارم دو چو خود بازستانم

چو شکرگیر تو گشتم چو من از تیر تو گشتم

چه شد ار بهر شکارت شکند تیر و کمانم

چو صلاح دل و دین را مه خورشید یقین را

به تو افتاد محبت تو شدی جان و روانم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:30 | لینک  | 

هرچند که هرگز نرسیدم به وصالت
عمری که حرامِ تو شد ای عشق، حلالت!

طاووسی و حُسنت قفسِ پرزدن توست
ای مرغِ گرفتار، چه سود از پَروبالت؟!

زیباییِ امروزِ تو گنجی ابدی نیست
بیچاره تو و دل‌خوشیِ روبه‌زوالت!

مانندِ اناری که سرِ شاخه بخشکد
افسوس که هرگز نرسیدی به کمالت!

پرسیدی‌ام از عشق و جوابی نشنیدی
بشنو که سزاوارِ سکوت است سؤالت!

یک‌بار به اصرارِ تو عاشق شدم ای دل!
این‌بار اگر اصرار کنی، وای به حالت!

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:12 | لینک  | 

یک روز می آیی که من دیگر دچارت نیستم
از صبر ویرانم ولی، چشم انتظارت نیستم

یک روز می آیی که من، نه عقل دارم نه جنون
نه شک به چیزی، نه یقین، مست و خمارت نیستم

شب زنده داری می کنی، تا صبح زاری می کنی
تو بی قراری می کنی، من بی قرارت نیستم

پاییز تو سر میرسد، قدری زمستانی و بعد
گل میدهی، نو میشوی، من در بهارت نیستم

زنگارها را شسته ام، دور از کدورت های دور
آیینه ای پیش توام، اما کنارت نیستم

دور دلم دیوار نیست، انکار من دشوار نیست
اصلا “منی”در کار نیست، امنم حصارت نیستم….

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 10:27 | لینک  | 

خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی جانسوز
هر طرف می‌سوزد این آتش
پرده‌ها و فرش‌ها را، تارشان با پود
من به هر سو می‌دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده‌هایم تلخ
و خروش گریه‌ام ناشاد
از درون خستهٔ سوزان
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
خانه‌ام آتش گرفته ست، آتشی بی رحم
همچنان می‌سوزد این آتش
نقش‌هایی را که من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من، سوزد و سوزد
غنچه‌هایی را که پروردم به دشواری
در دهان گود گلدان‌ها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان، شاد
دشمنانم موذیانه خنده‌های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبک شب
من به هر سو می‌دوم
گریان ازین بیداد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد
وای بر من، همچنان می‌سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می‌کنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آن دگر سو شعله برخیزد، به گردش دود
تا سحرگاهان، که می‌داند که بود من شود نابود
خفته‌اند این مهربان همسای‌گانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر
وای، آیا هیچ سر بر می‌کنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می‌کنم فریاد، ای فریاد! ای فریاد

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:57 | لینک  | 

هلا نگاه تو باران ترین باران ها!
ببار بر دل تبدار این بیابان ها
بگو که پنجره بر دوش، تا کجا آخر؟
سکوت و صبر تو و پرسش خیابان ها
درخت های کفن پوش، خانه های کبود
کنار آمده هر کوچه با زمستان ها
کنار جاده دلم سوخت مثل یک فانوس
در انتظار تو ای تک سوار میدان ها
سکوت ساحلی این قبیله را بشکن
هلا عبور تو، توفان ترین توفان ها!

 

حسن صادقی پناه

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:26 | لینک  | 

خوش بنوشم تو اگر زهر نهی در جامم

پخته و خام تو را گر نپذیرم خامم

عاشق هدیه نیم عاشق آن دست توام

سنقر دانه نیم ایبک بند دامم

از تغار تو اگر خون رسدم همچو سگان

گر من آن را قدح خاص ندانم عامم

غنچه و خار تو را دایه شوم همچو زمین

تا سمعنا و اطعنا کنی ای جان نامم

ملخ حکم تو تا مزرعه‌ام را بچرید

گر نگردم تلف تو علف ایامم

ساقی صبر بیا رطل گرانم درده

تا چو ریگش به یکی بار فروآشامم

گوییم شپشپی و چون پشه بی‌آرامی

چون دلارام نیابم به چه چیز آرامم

همچو دزدان ز عسس من همه شب در بیمم

همچو خورشیدپرستان به سحر بر بامم

مهر غیر تو بود در دل من مهر ضلال

شکر غیر تو بود در سر من سرسامم

به زبان گر نکنم یاد شکرخانه تو

کام و ناکام بود لذت آن در کامم

خبر رشک تو می آرد اشک تر من

نه به تقلید بل از دیده دهد پیغامم

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:21 | لینک  | 

دل از من برد و روی از من نهان کرد
خدا را با که این بازی توان کرد

شب تنهاییم در قصد جان بود
خیالش لطف‌های بی‌کران کرد

چرا چون لاله خونین دل نباشم
که با ما نرگس او سرگران کرد

که را گویم که با این درد جان سوز
طبیبم قصد جان ناتوان کرد

بدان سان سوخت چون شمعم که بر من
صراحی گریه و بربط فغان کرد

صبا گر چاره داری وقتِ وقت است
که درد اشتیاقم قصد جان کرد

میان مهربانان کی توان گفت
که یار ما چنین گفت و چنان کرد

عدو با جان حافظ آن نکردی
که تیر چشم آن ابروکمان کرد

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 9:20 | لینک  | 

سرشک دیده دلیلست و رنگ چهره علامت
که در فراق تو جانم چه جُور برد و ملامت

بیا، که از سر رغبت به نام عشق تو کردم
سرای سینه به کلی و ملک دل به تمامت

ز شرم ،خازن جنت درِ بهشت ببندد
اگر تو روی چنان را در آوری به قیامت

دل امام به محراب ابروان بربودی
که تا نظر به تو کرد او، بکرد ترک امامت

بکُنیَت و لقب ما چه التفات نمایی؟
برای نام همین بس که: بنده‌ایم و غلامت

سزد که بانگ نگوید دگر مؤذن مسجد
که در نماز نیارد مرا جز آن قد و قامت

چو سینه و جگر و دل مرا به جوش درآمد
طبیب عشق تو فرمود داغ و فصد و حجامت

ز هیچ روی تو با من چو روی صلح نداری
ستاده گیر به انصاف و داده گیر غرامت

مسافری و غریبی به این دیار نیامد
که کاس حب تو خورد و نکوفت کوس اقامت

نه آن میان جفا بسته‌ای تو، شوخ حرامی
که هیچ قافله‌ای را رها کنی به سلامت

جماعتی که نمردند روزها به غم تو
چو اوحدی بنشینند سالها به غرامت

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 7:58 | لینک  | 

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند
به دشت پر ملال ما پرنده پر نمی زند

یکی ز شب گرفتگان چراغ بر نمی کند
کسی به کوچه سار شب در سحر نمی زند

نشسته ام در انتظار این غبار بی سوار
دریغ کز شبی چنین سپیده سر نمی زند

گذر گهی ست پر ستم که اندر او به غیر غم
یکی صلای آشنا به رهگذر نمی زند

دل خراب من دگر خراب تر نمی شود
که خنجر غمت ازین خراب تر نمی زند

چه چشم پاسخ است ازین دریچه های بسته ات؟
برو که هیچ کس ندا به گوش کر نمی زند

نه سایه دارم و نه بر، بیفکنندم و سزاست
اگر نه بر درخت تر کسی تبر نمی زند

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 7:57 | لینک  | 

شب بود و اشک بود و علی بود و چاه بود

فریاد بی‌صدا، غم دل بود و آه بود

دیگر پس از شهادت زهرا به چشم او

صبح سفید هم‌چو دل شب سیاه بود

دانی چرا جبین علی را شکافتند؟

زیرا به چشم کوفه عدالت گناه بود

خونش نصیب دامن محراب کوفه شد

آن رهبری که کعبه بر او زادگاه بود

یک عمر از رعیت خود هم ستم کشید

اشک شبش به غربت روزش گواه بود

دستش برای مردم دنیا نمک نداشت

عدلش به چشم بی‌نگهان اشتباه بود

هم‌صحبتی نداشت که در نیمه‌های شب

حرفش به چاه بود و نگاهش به ماه بود

مولا پس از شهادت زهرا غریب شد

زهرا نه یار او که بر او یک سپاه بود

وقتی که از محاسن او می‌چکید خون

عباس را به صورت بابا نگاه بود

«میثم!» هزار حیف که پوشیده شد ز خون

رویـی کـه بهـر گمشـدگان شمـع راه بود

نوشته شده توسط مهدي در ساعت 8:40 | لینک  |