چهارشنبه دوم دی ۱۳۸۸
همه هست آرزویم که ببینم از تو رویى چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویى
به کسى جمال خود را ننمودهاى و بینم همه جا به هر زبانى بود از تو گفتوگویى
غم و درد و رنج و محنت، همه مستعد قتلم تو ببر سر از تن من، ببر از میانه گویى
به ره تو بسکه نالم، ز غم تو بسکه مویم شدهام ز ناله نالى، شدهام ز مویه مویى
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگى من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مویى
چو شود که راه یابد سوى آب تشنهکامى؟ چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویى؟
شود اینکه از ترحم دمى اى سحاب رحمت من خشکلب هم آخر ز تو تر کنم گلویى؟
بشکست اگر دل من بهفداى چشم مستت سر خم مى سلامت شکند اگر سبویى
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویى
نه به باغ ره دهندم که گلى بهکام بویم نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویى
ز چه شیخ پاکدامن سوى مسجدم بخواند رخ شیخ و سجدهگاهى سر ما و خاک کویى
نه وطنپرستى از من به وطن نموده یارى نه ز من کسى به غربت بنموده جستوجویى
بنموده تیرهروزم، ستم سیاهچشمى بنموده موسپیدم، صنم سپیدرویى
نظرى به سوى رضوانى دردمند مسکین که به جز درت امیدش نبود به هیچ سویى
به کسى جمال خود را ننمودهاى و بینم همه جا به هر زبانى بود از تو گفتوگویى
غم و درد و رنج و محنت، همه مستعد قتلم تو ببر سر از تن من، ببر از میانه گویى
به ره تو بسکه نالم، ز غم تو بسکه مویم شدهام ز ناله نالى، شدهام ز مویه مویى
همه خوشدل اینکه مطرب بزند به تار چنگى من از آن خوشم که چنگى بزنم به تار مویى
چو شود که راه یابد سوى آب تشنهکامى؟ چه شود که کام جوید ز لب تو کامجویى؟
شود اینکه از ترحم دمى اى سحاب رحمت من خشکلب هم آخر ز تو تر کنم گلویى؟
بشکست اگر دل من بهفداى چشم مستت سر خم مى سلامت شکند اگر سبویى
همه موسم تفرّج به چمن روند و صحرا تو قدم به چشم من نه بنشین کنار جویى
نه به باغ ره دهندم که گلى بهکام بویم نه دماغ اینکه از گل شنوم به کام بویى
ز چه شیخ پاکدامن سوى مسجدم بخواند رخ شیخ و سجدهگاهى سر ما و خاک کویى
نه وطنپرستى از من به وطن نموده یارى نه ز من کسى به غربت بنموده جستوجویى
بنموده تیرهروزم، ستم سیاهچشمى بنموده موسپیدم، صنم سپیدرویى
نظرى به سوى رضوانى دردمند مسکین که به جز درت امیدش نبود به هیچ سویى
نوشته شده توسط مهدي در ساعت 13:5 | لینک
|